|
تولدت مبارک سارا !
+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت
12:47 |
یه جورایی بد جوری دلتنگم...
سال نو... سال جدید... عید... بهار... هفت سین... نمی دونم چرا اینقدر برام بی مفهومن... قبل از سال تحویل اونقدر ترسیده بودم که قرآنمو برداشتم و شروع کردم تند تند خوندن...شاید فکر می کردم اینجوری لحظه ها صبر می کنن تا بهشون برسم... امسال هم آبی ها رو در انتظار لبخند صورتیم به خاکستری سوق دادم... چقدر نا سپاسم...اینهمه عشق بی دریغ خانواده...گاهی باید گرمی نوازش مادر و دستای پدر رو حس کرد...حتی با چشمای بسته... حس میکنم خیلی بدهکارم... به همه ی اونایی که دوسم داشتن و یادم رفت ببینمشون به همه اونایی که منو شنیدن و یادم رفت درکشون کنم...
به همه ی اونایی که دستمو گرفتن و یادم رفت حضورشونو.... ولی می خوام ببینم میخوام بشنوم و البته دوباره میخوام با نوشتنم بگم...
+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت
23:12 |
سال میان دو پلک را ثانیه هایی شبیه راز تولد بدرقه کردند...سال نو مبارک .
+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت
17:9 |
من به این مهر سکوت ؛
من به این تاریکی ؛ من به ما ؛ من به فرسودگی ذهن خودم
+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت
17:7 |
در اتاقم نشسته ام پرده ها نور را فریاد می زنند و ملافه های روی تختخواب دست های مادرم را... زمین از ذهن من پوشیده شده از جزوه ها کتاب ها دفتر ها هنوز وقت نکرده ام بدهی ام را به آسمان بپردازم و روبروی پنجره ی باز بایستم و فریاد بزنم: ((به به...چه هوای خوبی !)) باد هم به دنبالم می گردد تا آه و شیون امروزم را تحویلش بدهم چقدر خستگی در هوا پر پر میزند و چقدر اشک نریخته در چشمانم باقی مانده نمی دانم این بار که باران آمد جواب فداکاریش را چگونه بدهم که قطره قطره می بارد...
ادامه مطلب + نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 و ساعت
3:10 |
با صورتکی که
حتی آینه نمی شناسدش... چگونه به میعاد گاه بیایم؟؟؟ برو ای همه چیز که من هیچ چیز نیستم... برو و فراموش کن که منی بودم...
+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت
13:19 |
مادر بزرگ؟
گم کرده ام در هیاهوی شهر آن نظر بند سبز را، که در کودکی بسته بودی به بازوی من! در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق، خمره ی دلم بر ایوان سنگُ سنگ شکست! دستم به دست دوست ماند، پایم به پای راه رفت! من چشم خورده ام! من چشم خورده ام! من تکه تکه از دست رفته ام، در روز ِ روز زنده گانی ام! حسین پناهی
چقدر آدما عوض میشن نمیدونم چرا یاد اون روز افتادم... 6 سال پیش بود تو تابستون چقدر اون بلوز شلوار سفید بهت می اومد همون که شلوارشو مامانت برات سوغاتی اورده بود همون که بلوزش یقه هفت بود با اون عینک ماتریکسی (که تازه مد شده بود) چه خوب یادم مونده... چه بد که یادم مونده... یادمه سر کوچه منتظرت بودم تا بیای از دور که دیدمت تو دلم قند آب شد آخه خیلی خوش تیپ شده بودی... وای......... نمی دونم چرا یه دفعه حست کردم چرا دوباره همه چی برام زنده شد چقدر خوب بودی چقدر مهربون بودی چقدر همه چی بینمون قشنگ بود چقدر زود تموم شد.........
+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت
3:45 |
اوه ه ه ...
چشمانت را ببند در تاریکی مردمکت مرا گم میکنی چرا اینقدر تاریک است؟ نکند فراموش کردی که چراغش را روشن کنی؟ راست می گویی هزینه برق بالاست مثل هزینه ملاقات با تو راستی... آن روز که تو جلوی آیینه ایستاده بودی من مُردم... تو به آیینه می نگریستی و من خودم را می دیدم... پاییز 84 + نوشته شده توسط سارا در شنبه سوم شهریور 1386 و ساعت
0:32 |
آمد غزلی سرود عاشق شده بود
با دست ودلی کبود عاشق شده بود افتاد ، شکست ، ز یر باران پوسید آدم که نکشته بود عاشق شده بود
سروده یک دوست
+ نوشته شده توسط سارا در شنبه سوم شهریور 1386 و ساعت
0:29 |
امشب تمام لولو ها
از تمام قصه ها از سایه در اومدن...
همشون دارن منو تعقیب می کنن انگار یه چیزایی هم زمزمه میکنن... همش در حال سقوطم ولی... لولو ها همه جا هستند کی گفته بود که لولو های بچگی
من می ترسم مثه یه گنجیشک می لرزم ولی... آدم بزرگ ها از ترس گریه نمی کنند!!! این یک قانون غیر قابل شکستنه... باید فکر کنم راستی لولو ها از چی می ترسیدن؟؟ آها از نور... ولی اینجا که روشنه پس چرا اونا هم هستند...؟؟؟ شاید چون چشمای من بستست.... شاید هم لولو های آدم بزگ ها قوی ترن..!!! نزدیک نزدیک و نزدیک تر میشن... همه با یک چهره!!! زمزمه ها بالا میگیره: عاشقتم دوست دارم زندگی منی دنیای منی سارای منی... لولو ها محاصرم می کنن عرق سرد... نفس تنگی... چند لحظه درد... و بعد بی حسی... صدای هلهله لولو ها... و من مُردم... چه لولو های با معرفتی!!! برام تشییع جنازه هم گرفتن... چند خاطره چند شاخه گل چند قطره اشک... بازی تموم شد من باختم...!!!
+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت
1:36 |
|
|